loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 219
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود
خرس كوچولويي بود به نام تدي
تدي توي آخرين روز پاييز زير درخت نشسته بود تا آخرين ستاره ي پاييز بيفتد پايين.
تدي توي يك كتاب خوانده بود كه اگر موقع پايين افتادن آخرين ستاره ي پاييز، آرزو كني، آرزويت هرچه كه باشد برآورده ميشود.
همينطور كه تدي به آسمان خيره شده، جوجه تيغي كوچولو به او نزديك شد و پرسيد: "تو آسمون دنبال چي ميگردي تدي؟"
- "دنبال آخرين ستاره ي پاييز."
" براي چي؟"
" براي اينكه وقتي داره ميفته روي زمين، آرزوم رو بگم تا برآورده بشه."
جوجه تيغي گفت :"واقعا؟ پس منم با تو منتظر ميمونم تا آخرين ستاره ي پاييز بيفته."
همينطور كه تدي و جوجه تيغي آروم نشسته بودن و به آسمون نگاه ميكردن، صداي بازي و خنده ي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به آنها نزديك و نزديكتر شد.
وقتي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به تدي رسيدند گفتند: "تدي... جوجه تيغي... مياين باهم بازي كنيم؟"
جوجه تيغي كوچولو گفت: "نه... ما منتظر افتادن آخرين ستاره ي پاييز هستيم، تا آرزومون برآورده بشه."
خرگوش كوچولو و موش كوچولو به هم نگاه كردند و تصميم گرفتند اونها هم پيش تدي و جوجه تيغي منتظر بمونن.
سنجاب كه از بالاي درخت صحبت هاي آونها رو شنيده بود يكدفعه گفت: "بچه ها نگاه كنين، آخرين ستاره ي پاييز روي اين درخته!"
و آخرين برگي كه به درخت وصل بود و به شكل ستاره بود رو نشون داد.
تدي كه خيلي هيجان زده شده بود بلند شد و به ستاره نگاه كرد.
سنجاب گفت: "ميخواي آخرين ستاره رو برات بيارم پايين؟"
تدي گفت: "نه...نه... اگه تو به اون ستاره دست بزني، ديگه جادوشو از دست ميده و آرزوهامون برآورده نميشه."
سنجاب آروم آروم به سمت ستاره رفت تا اون رو از نزديك ببينه، همينطوري كه بهش نزديك ميشد، شاخه ي درخت لرزيد و برگ از شاخه جدا شد...
تدي، جوجه تيغي، خرگوش و موش همه با هم فرياد زدند: "نه....." و دويدن تا برگ رو بگيرن.
اما برگ به آرومي سقوط كرد و سرانجام به تيغ هاي جوجه تيغي گير كرد و همانجا ماند.
تدي ايستاد و به ستاره نگاه كرد، با ناراحتي گفت: "ولي من ميخواستم آرزوم رو برآورده كنم. شما اومدين اينجا و نگذاشتين من به آرزوم برسم."
خرگوش كوچولو گفت: "آرزوي تو چي بود تدي كوچولو؟"
تدي گفت: "آرزوي من اين بود كه همبازي داشته باشم."
جوجه تيغي فرياد زد: "اوووو... تدي... آرزوي تو برآورده شده. ما همه با تو همبازي خواهيم بود. آرزوي من هم همين بود"
و اينطوري همه باهم شروع كردند به بازي كردن و از اينكه آخرين ستاره ي پاييز آرزوشون رو برآورده كرده خيلي خوشحال بودن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود
خرس كوچولويي بود به نام تدي
تدي توي آخرين روز پاييز زير درخت نشسته بود تا آخرين ستاره ي پاييز بيفتد پايين.
تدي توي يك كتاب خوانده بود كه اگر موقع پايين افتادن آخرين ستاره ي پاييز، آرزو كني، آرزويت هرچه كه باشد برآورده ميشود.
همينطور كه تدي به آسمان خيره شده، جوجه تيغي كوچولو به او نزديك شد و پرسيد: "تو آسمون دنبال چي ميگردي تدي؟"
- "دنبال آخرين ستاره ي پاييز."
" براي چي؟"
" براي اينكه وقتي داره ميفته روي زمين، آرزوم رو بگم تا برآورده بشه."
جوجه تيغي گفت :"واقعا؟ پس منم با تو منتظر ميمونم تا آخرين ستاره ي پاييز بيفته."
همينطور كه تدي و جوجه تيغي آروم نشسته بودن و به آسمون نگاه ميكردن، صداي بازي و خنده ي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به آنها نزديك و نزديكتر شد.
وقتي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به تدي رسيدند گفتند: "تدي... جوجه تيغي... مياين باهم بازي كنيم؟"
جوجه تيغي كوچولو گفت: "نه... ما منتظر افتادن آخرين ستاره ي پاييز هستيم، تا آرزومون برآورده بشه."
خرگوش كوچولو و موش كوچولو به هم نگاه كردند و تصميم گرفتند اونها هم پيش تدي و جوجه تيغي منتظر بمونن.
سنجاب كه از بالاي درخت صحبت هاي آونها رو شنيده بود يكدفعه گفت: "بچه ها نگاه كنين، آخرين ستاره ي پاييز روي اين درخته!"
و آخرين برگي كه به درخت وصل بود و به شكل ستاره بود رو نشون داد.
تدي كه خيلي هيجان زده شده بود بلند شد و به ستاره نگاه كرد.
سنجاب گفت: "ميخواي آخرين ستاره رو برات بيارم پايين؟"
تدي گفت: "نه...نه... اگه تو به اون ستاره دست بزني، ديگه جادوشو از دست ميده و آرزوهامون برآورده نميشه."
سنجاب آروم آروم به سمت ستاره رفت تا اون رو از نزديك ببينه، همينطوري كه بهش نزديك ميشد، شاخه ي درخت لرزيد و برگ از شاخه جدا شد...
تدي، جوجه تيغي، خرگوش و موش همه با هم فرياد زدند: "نه....." و دويدن تا برگ رو بگيرن.
اما برگ به آرومي سقوط كرد و سرانجام به تيغ هاي جوجه تيغي گير كرد و همانجا ماند.
تدي ايستاد و به ستاره نگاه كرد، با ناراحتي گفت: "ولي من ميخواستم آرزوم رو برآورده كنم. شما اومدين اينجا و نگذاشتين من به آرزوم برسم."
خرگوش كوچولو گفت: "آرزوي تو چي بود تدي كوچولو؟"
تدي گفت: "آرزوي من اين بود كه همبازي داشته باشم."
جوجه تيغي فرياد زد: "اوووو... تدي... آرزوي تو برآورده شده. ما همه با تو همبازي خواهيم بود. آرزوي من هم همين بود"
و اينطوري همه باهم شروع كردند به بازي كردن و از اينكه آخرين ستاره ي پاييز آرزوشون رو برآورده كرده خيلي خوشحال بودن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 190
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 313
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 652
  • بازدید ماه : 883
  • بازدید سال : 1271
  • بازدید کلی : 125070
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی